جنبش ادبيات غیر متعهد

هرکه هستی ...تنها یک مولف مرده ای ------> هر نوع تخريب ‹‹ ادبي ›› نوعي دگر سازي است ----> پس ما مردگان ، معماران مخربيم

جنبش ادبیات غیر متعهد

 

 

زوزه در میغات 

 

 


 

 

ما به تاریخ تولدمان را  باختیم..... اما
ای هرآنچه می خواسته ام باشد نیست
کفنت را می دوزم با تمام بی خوابی هرزگی زخم رنج دردهایم


 

به رفیق شهید علی داوودی

رفیق در بندم محسن محمدی

 

 

 

 بهترین دوران خیالی جمجمه ها را بر عطش جمسی دیدم که همیشه برای مگسها غذا به اندازه ی کافی یافت می شد . حالا از کنار جوی های خیابان و چاه های عمیقِ ذهنت ، نعش های قاصد هایی را که در جنگ انسولین یا خود ارزایی های عصبی به کف این چمنزارها روان شده است . مثل چرخش کوانتومی چیزی در حوالی ات . نشعه های کنار آن سلویچ یا بهترین نسل های سر به زیر از معرفت مرفین .

 

مغزهایی که معبر ماشین های دینامیت بودند و نم کشیدند با عشق بازی در آپارتمان های نمور و پر از چکه چکه های هنگام باران اه ؛ تا اجاره هشان سر آمد و با حکمی جعلی به ولگردان بی تخم و خایه ای بدل شدند .

 

مغزهایی که بارها به ساختمان های سیاه فلزی خوانده شدند و برای خواندن قصیده ی چرکین محاکمه شدند به حبس در کوچه های بن بست یا قشم یا ابوموسی تا آخر مجنون و مست دریا به دلشان زد و خوراک ناوهای گوشت خوار شدند . 

 

مغزهایی که بار سیگاری شدند ، عربده کشان به راه افتادند در سطرهای درهم شان و کسی نفهمید که عاقبتشان با کدام دریاچه نمک گره خورد تا نگندد آوازشان .

 

آنان که با الکل های سفید و تلخ خاطرات شیرینی از جنگ و غارتِ عصیان برآمده ، برای بچه های ولگرد افغانی  ، که پاهایشان چوبی بود گفتند و در استفراغ خود غرق شدند ، جیبهایشان را زدند و تنها دوقطعه شعر نسیبشان شد .

 

آنان که از ترس خواندن ترانه ی «ای ایران ... » در اتاق های خواب خود تحصن کردند ، روزه ی شهوتشان را در اولین شب شکستند و خود را از پشت بام آپارتمان های زشت و بی ریخت به هوا پرت کردند و هیچ وقت به زمین نیامدند .

 

مغزهایی که در سلول های خاکستری چشم بسته و شپش زده خود را خیس کردند که جرمشان تنها آتش زدن پمپ بنزینی در داستانی خیالی به دست شخصیتی جوانی با نام آقای ارازل و اوباش بود که می گویند لباسی با عکس ارنستو بر آن نقش داشت .

 

مغزهایی که به جرم روایت معاشقه شان با دخترکان مقدس از خجالت در شرم خود پیچانده شدند و به عنوان هاداگ سرخشان کردند و در چاه های فاضلاب پیدایشان کردند ورم کرده و از کار افتاده .

 

آنان که از خانه هایشان فرار کردند از اصفهان به تهران رفتند و تجاوز تنها خاطره ی آنها نبود وقتی رگها یشان سیاه می شد تنها پشتی گشاد تمام داراییشان بود . ضحاک شدند با کرمهایی بر زبانشان آنان بهترین مغزهای نسلم بودند .

 

دیدم در تیمارستانها معده هایی که تنها قرصهای اعصاب را می شناختند و پرستاران فاحشه را دیدم فسیل هایی که نبش قبرشان تنها در زیر لامپهای صد هنوز حرف می زدند  دیوانگانی که از ترانه ی اله ی ناز دیوانه تر می شدند و راه می رفتند با تختی بسته بر کمرشان .

 

شاعرانی که مثل کرم در هم سوار بودند با پاهای قوز کرده میتینگ و کنگره ای برای محمد مختاری به راه انداختند و فردا پستانی و آلتی بر دهانشان نقاشی شده بود و فاحشه شدند وقتی منتشرشان کرد روزنامه ی کیهان و اطلاعات با تیتر : مگس ها همیشه غذا به اندازه ی کافی دارند.

چه بسیار مغزهایی که مامن امن گلوله شدند ، آنان که از تجارت ابریشم ونخ تنها گردنی جلقه بر طناب ارثیه ی پدرانشان شد ، خود را خیس کردند تا سکه های بیست و پنج تومانی به پایشان بریزند و فردا حرفی از آنان به میان نبود .
دیدم فشار مخروطی باطوم ، که بر اندامم دست و پا می زد ، در فانوس های حاشیه ی بندر اجساد تازه ای که دریا در دلشان موج می زد .
ریش هایی که جوانه زد بر گونه های معصوم . در آخر سیگاریٍ بزم رزم رستم شد وقتی پدرانشان را .
یا آنان که در خیالشان بارها قلعه ی حسن صباح را فتح کردند ، وقتی پرید از سرشان ، چه خطبه ها هایی که نخواندند و چه دخترانی که محرم نشدند به حجله ی خیابان ها و تقدیم رفقایشان نمودند . حلال است ... حلال شد .
آنان که شبها با پاهای خونین در پارکها قدم زدند ، خواب سوپ های سویا دیدند و در حسرت لیوانی چای داغ قتل کردند و به دار اویخته شدند .
آنهایی که تنهاشان گذاشتند در ساختمانهای خاکستری ، زمانی که نشر اکاذیب و اقدام علیه امنیت ملی تنها قاصد شرم و استهزائی بود که بارشان شد .
 مثل خر عر زدند و ناخن هایشان را برای معشوق هایشان هدیه فرستادند .
آه ای معشوقه ی من در تیمارستانها
معشوقه ی من در ساختمانهای بی رنگ پیچیده در پتو
معشوقه ی من در خواب سرخ سیگار
از بهترین بهترین ها بودی وقتی هتک حرمت می شدی به راه رفتن بر ابرها چه سودی داشت
آنان که بیانه های آزادی بیان نوشتند و شیشه های زم زم و آبجوی اسلامی بر سرشان خورد شد تا زیباترین خاطراتشان را نیز به یاد نیاورند . تنها زوزه می کشیدند .
من را نمی شناسی چون تو دیگر نه تویی و من دیگری شدم وقتی موهایت راچیدند تا اعتراف کنی که خیانت کاری و روایتی که خجالت می کشی برای همقطارانت در آن سوی آسمانها نقل کنی حتی .
نترس بگو . آنان دیده اند شکل نامنظمت را زیر قطار ، زیر مردان بسیار . نترس بگو .مگر چند بار خواهی مرد . تو دیگر مرده ای .
بهترین مغزهای نسلم را دیدم که جنون تباهشان کرده بود .

مانی
سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/۱٤

 

  Eyes Wide Shut

یا

ترن ساعت 21 مسکو


به مامانم

و

پمپ بنزین خیالیمان در آریزونای شمالی

 


با اینکه من امروز

3 بار خودارزایی کرده ام

هنوز شهوت در لغزش دستانم لهجه ی تند زنانگی می دهد  

دیروز یه گوشه ی خیابان با عربده نشئه کردم با کوئین و باب مارلی

 "No Woman No Cry"

نفس هایی که از میمون بازی

تو رویای آریزونا با معشوقه ای که فکر می کنی ترکت سوار شده

یا اینکه من روزانه 3 بار

با بنزینهای سینه ات می خیزم و بعدش گریه می کنم و بعدش صرف مریضی ام ، کارتن خوابی می کنم روی ران هایت ؛

اوه

چه لذتی می دهد وقتی کلاه چوبی اون مرد غریب ... 

[با نفرت] (Bech) ؛ جایش گذاشته بود دیشب ، دزدیدم  یا در رستوران وعده ی قرار را در فال دختری 3 بار بالا بیاوری ...... بس که نشئه ای .

خلاصه می کنم

چیزی در من هیجان زده شده ، لید گرفته پدرسوخته تا من امروز از ارتفاعی بلند مردانگی ام را نشان همه بدهم

با اینکه من امروز 3 بار خود ارزایی کردم

مثل یک کابوی مست ییییییووه می کشم و بیرون می ریزم خودم را

 

مانی
دوشنبه ۱۳۸۸/٥/٥

 

پرده هایی که خجالت می کشیدند لز کنند

به چشمهایش که بیشتر شبیه خرافات است"غزل"


 

همه چیز از زمانی شروع شد که من وارد این مکان شدم . نمی تونم واضح برایتان توضیح شوم ... بدم ؛ چون خود من هم تازه وارد شدم . نمی دانم شاید در هنگام آمدن من به اینجا بر روی سیستم عصبی ام صدمه ای وارد کردی . کمی دچار اختلال هواس شدم . صدای درهمی از یک چیز خاص ، فضای اینجا را با همه ی تاریکی اش تا حدودی قابل تحمل می کند . هنوز روایت خاصی برای سر هم کردن وضعیت موجودم در اختیار ندارم. این هم احتمالا از خدشه ای است که به حافظه ی کوتاه مدت من وارد کرده ای ...شده یا شدم .

باید به عرضتان برسانم که احساسات نامحدودی در من بوجود آمده که کمی گیجم کرده . احتمالا این از نارضایتی موجود تو از این وضعیت است که هنوز به موقعیت نزدیکش نکرده ام . ...باز به یاد می آورم گاهی تنهایی در منطقه ای نامحدود به آپوکالیپتیکال وارد شدم .

البته از همین الان بگم که من نمرده ام و اینجا جهنم نیست و قرار هم نبود که باشد تا من برای شما داستان سرایی کنم . شست پای چپم کمی می سوزه انگاری که با یک چیز نوک تیزی بهش ضربه ای وارد شده مثل حافظه ی تو

درون این مکان نامعلوم ...

- ولی آنقدر هم که فکرش را می کنی نامحدود نیست و حالا که تو ترجیح می دهی بگویی بی محدود من هم می گویم بی محدود . خوب کجا بودیم ؟

- آها اینجا را من قبلا جایی دیدم ... در ضمن من ابدا اهل مواد مخدر یا روانگردان نیستم و اعتقاد زیادی به آن ندارم . اینجا من را یاد یک اتاق خواب با یک کاناپه و یک تلویزیون و آینه ی قدی که وقتی حمام کنم خودمو با کمال میل دید بزنم .

سرم زیاد شلوغ نیست ...راستش رو بخواهید من زیاد اهل خوابیدن نیستم ...گاهی اوقات به تخت خواب 2 یا 3 نفری سارا می رم و صحنه ی لذیذ و جذاب خوابیدنش  را تصور می کنم ، آن هم با چشمهای کاملا باز ...باز مثل باز فراقت

در مکانی نامعلوم ؟


بیشتر شبیه یک خوک تصور می شم اینو سارا هنگام لز کردنش با مکانی  نامعلوم ... خوب دیگه اون اینجوری بود معمولا مکان را برای بهترین حالات روانی اش تصور و بعدش هم مرا به خوک تشبیه می کرد ...

جدیدا آینه ام را شکستم ...این کار را وقتی کردم که شخصیت سوم فیلم دستش خورد به آینه و در  آن هنگام همه چیز خاموش شد ...

سارا : اون شمعها را از توی کونم بیار و بزار تا ما از عمل شنیئمان لذت ببریم ...

بعدش من باید ساعتها برایشان (دنس می تو این اوف لاو) رو برایشان می خواندم و از دیدن صحنه ی هیجان انگیز تخت و سارا لذت می بردم

می بردم ...و اونوقت بود که شست پای چپم سخت می سوخت ...

نمایی بسته از تخت و سارا

همیشه آرزو داشتم که یک تخت باشم ...مهم نبود که مرد ریش بلند دائم و الخمر کنارم بخوابد با آن بوی لجنی دهانش یا اینکه جای یک دختر فاحشه ای باشم به اسم سارا که او هم شاید کمی معتاد بود

ماری جوآنا ...حشیش ...الکل و قرص های روانگردانی که به حافظه ی کوتاه مدت من ضربه ی شدیدی وارد کرده وقتی با تلفن کنار تخت محکم بر سر من کوفت بسیار لحظه ها را که سرشار بود از او را از یاد بردم و

بلند (دنس می تو این لاو) خواندم

نمایی باز از اتاق

1-تخت سمت چپم روی کاناپه

2-تلویزیونی که هرچه نگاهش می کنم با آن اندام زیبایش به من توجه ندارد

3- پرده ها ...اون پرده های لعنتی که انگار که حالا رنگشان از خجالت زرد شده

3- یک کمد پر از لباس زیر مخصوص شکنجه کردن ...یک چاقوی پلاستیکی ...یک چیزی شبیه چیز دیگری که نامش را از یاد برده ام

البته شاید این به خاطر تردد حواس بالای من هنگام مراجعه ی به این مکان بود

5- یک دوجین شمع برای روز مبادا

6-سارا که حالا لباس زرد یا مشکی تنش کرده و منتظره

البته تحسین مرا به همراه خواهد داشت

8- ....... ؟؟؟!!!

6- و خیلی چیزای دیگه که معمولا دوست ندارم به یاد بیاورم .

سرم کمی درد میکرد ...زیر چشمی پارافین ها را می پاییدم تا در یک موقعیت مناسب شمعها را روشن کنم تا ...تا اینکه تلویزیون تکونی خورد و باعث خوشحالی من هم شد که نوبت من هم رسید بالاخره

ولی خیلی زود متوجه شدم که هدف اصلی تلویزیون از روشن شدن سارا بود ...دومینشان کمد بود با تمامی وسائل و اولین نفرشان با کمال جدیت تخت بود که خودش را به او رساند و هر 3 یا 4 تاشان شروع به لز کردند

که یکدفعه پرده ها ...پرده های خجالتی من ....مجبورم که شمع را برای شما روشن کنم ...صدای جیغ می آمد .نمی دونم شاید هم صدای لئونارد نازنین بود که دنس می رو داشت می خوند ...اما

هرچه بود حرارت بالایی داشت به طرف من می آمد و من تمام شمعها را یکجا تقدیم سارا کردم . و او نیز بعد از چند ناله که از ته گلویش به گوش می رسید در روخانه ای تماشایی از شمع شناور بود ...و بعد از چند لحظه بودیم .


شست پایم می سوزه .... ولی این مکان کمی برایم آشنایی داره ... با اینکه دارد یک جیزهایی یادم می أید ولی هنوز از اینجا می ترسم و تنها صدایی خفه پچ پچ میکند

دنس می

دنس می تو این لاو

دنس می

 

مانی
یکشنبه ۱۳۸۸/٤/۱٤

 

منتقد داوطلب

می دانیم که نوشتار همیشه احتیاج به محرکی دارد برای به تحول در آوردن خود چونان دریایی خروشان یا تپه های خاکی در آریزونا تا با تند بادی با نام مخاطب دست به ایجاد سیاه چاله هایی در بینامتنیت خود بکند . گستت این انگاره ها در اثر می تواند ما را به لابیرنت ها و اعماق رازهای بزرگ بکشاند .

 

بیاییم کمی تعارف را بگذاریم کنار

چیزی از کسی کم نخواهد شد حتی اگر یک نفر باشد

پس

اعلام می کنم که چونان سربازی دست به عملیات تروریستی خواهم زد در متن در نوشتار به انتحار می رسانم تا شاید به معمای هستی این ابر متن نزدیک شوم تا معنا را به مبارزه ای تن به تن بطلم .

من مخاطب نوشتار هستم ، شک من ، یک مخاطب هست ، با توهم پارانویدی خود به سراغتان می آیم .

حتی  

اسمش را می گذاریم منتقد داوطلب

برایم پیام بگذارید تا با زامبی هایم به سراغتان بیایم

مانی
شنبه ۱۳۸۸/۳/٩

 

شیرجه ای به نوساناتی با آریزونای شمالی

یک بار خودم را تنهایی می خواستم که به راحتی بتوانم کاری با خودم بکنم

پس کاری با خودم کردم

به راحتی گدازه ای

خوابانده ام کنار خودمم را خودم

شاید راهی برای بالن های میان پاهایم به

حالا می خواهمت برای چیزی را در کارخانه های بچه سازی با

م م م ن خائن به شریان هایمم

فرصتی پیش نیامد تا چیزی ثابت کنم ... چیزی هم نبوده

مثلن راه های منتهی سینه ی متقابلت

مثلن تعداد رگ هایم ، مثل از انگشتان دست کمتر است مثل

کمی به خودم تجاوز می کنم با شعاری دمدمه

fuck me please

зайбаещь мне (این هم ترجمه ی روسی اش"زاییبایش مِنِیه")

و این ایرلندی بازیگوش و صدای خواهرم با مضحکه ی آشتی میان پاها

آلت ها می توانند با هم صمیمی شوند تنها

پرچمها مثل دستمال توالت می مانند

 این یعنی دموکراسیی که تنها در حمام ها و خانه های خالی از سکنه به تحقق می رساند خود را به جایی (لبخند بزن احمق)

نوسان لاجرم می شود خارطوم و پدر سوخته ای که نام تروریست را لکه دار می کند

منظورم خفقان میان پاهایم است ، وضعیت فعلی کشورم

پس تصمیم گرفتم چیزی بکنم کاری که به ختم خودم منتهی شود

             ________________________________

 

راست می گفت . آنجا جای مناسبی برای دیدن خوابهای رویایی نبود . آن هم وقتی توی کثافت سایه های قد بلندی که نمی دانی اصلا از کدام سگ دانی به سراغت آمده اند. زور می زنی مثل یک سوسک لهت می کنند و بعد همه چیز آرام می شد ، بی صدا . آنقدر بی صدا که دوست داشتی کثافتت را به عنوان کیک تولدت بدهی بخورند و تازه اولین نفری باشد که از خوردنش لذت می بری 

 

 "راست می گفت . آنجا جای مناسبی برای دیدن خوابهای رویایی نبود وقتی توی کثافت سایه های قد بلندی که نمی دانی اصلا از کدام سگ دانی به سراغت آمده اند. زور می زنی مثل یک سوسک لهت می کنند و بعد همه چیز آرام می شد ، بی صدا . آنقدر بی صدا که دوست داشتی کثافتت را به عنوان کیک تولدت بدهی بخورند و تازه اولین نفری باشی که از خوردنش لذت می بری"

 

 نام اولین مجموعه شعر رو ح ا... محمدی (مانی) 

مانی
جمعه ۱۳۸۸/۱/٧

ساخته شده توسط مرگ جنين ©